|
روزنوشت های پدر و مادری درباره پسرشان
|
|
|
|
||||
|
محمدمهدی به صورت کاملا بیربط : مامان مامان ، از قدیم گفتن شورت بزرگترها برای بچه ها شلوارکه O: O: O: O: O: O: O: O: O: O
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:37 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با محمد مهدی داریم مغازه بازی میکنیم . شده فروشنده روغن موتور .
بهش میگم آقا سه تا روغن موتور به من بدین . سه تا رو داده (در عالم تخیل) بعد بهش میگم آقا پنج تا دیگه هم بدین پنج تا دیگه هم داده . میگم آقا چند تا شد مجموع اینها ؟ یه دستش سه تا انگشتش رو باز کرده اون یکی هم پنج تا . یه ذره فکر میکنه بعد میگه اصن اون سه تا رو بده به من . بهش دادم . میگه حالا بیا این پنج تا رو بگیر . اون رو هم گرفتم . میگه آها حالا شد ده تا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 19:44 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جمله امروز محمد مهدی :
بابا علی ، میتونی یه لطفی در حق من بکنی ......
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 19:38 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:15 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام بر هرچه محمد و مهدی خصوصاَ مهدی بزرگ (عج)
و سلام بر محمد مهدی کوچولو و پدر باحوصلش که توی این دوره زمونه خیلی کمه! من یک رهگذرم! حالمم خوبه! مرد بزرگی هستم و دو تا بچه دارم! اسمم اتفاقی و اشتباهی محمد مهدی شد و از این اشتباه پدرم هم در حالیکه مشکلاتی برام ایجاد کرده راضی ام! از خدا میخام همیشه زندگیش مثل پدرش با حوصله و شاد و متوجه خوبیهای زندگیش باشه! البته خودم هم سعی میکنم همینطور باشم و مثل بابای محمد مهدی به خوبیهای زندگیم توجه کنم و ازش لذت ببرم! این خیلی مهمه!! ببخشید توی جمع خودمونیتون اومدم! فقط خواستم عرض ادب و احترام به همه آدمهای خوب و باصفا و با مرام بکنم! سعی می کنم بازم برای تجدید روحیه و تماشای وبلاگ قشنگتون که حس خوبی از زندگی داره بازم یواشکی بهتون سر بزنم! اشکالی که نداره؟؟! ... همیشه موفق و شاد باشین و مراقب محمد مهدی نازنینمون هم باشین! خداحافظ پ.ن : ممنون از محبتتون .اگر دوباره اومدین لطفا بفرمایید اسمتون چه مشکلی ایجاد کرده . بابای محمدمهدی
+
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:58 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
داشتیم با مامان محمدمهدی تعداد مهمونای فردا شب رو میشمردیم
بابک و خانمش 2نفر مامان و بابا 2 نفر سمانه و آقاشون و محمد ابراهیم 3 نفر یکدفعه محمدمهدی گفت : سپهر و پلی استیشنش هم 2 نفر :)
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 2:31 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 23:3 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
محمدمهدی : کاشکی من غار بودم تا همه خرسهای تپل تو دلم بودن
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:53 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای محمدمهدی یک صندلی ماشین گرفتیم که عقب نصب نمیشه یا من بلد نیستم
الان چند وقتیه که جلو میشینه از وقتی میشینه اونقدر حرف میزنه که که یک دقیقه هم با سکوت برگزار نشه دیروز میگفت بابا علی بابا علی گاز بزن اون ماشینه ازمون جلو زد یهش میگم گاز بزن غلطه بگو گاز بده اون گاز زدن مال سیب و ..... است برای ماشین میگیم گاز بده یعنی تند برو بعد چند ثانیه میگه بابا علی تند برو یعنی مثل پیاز
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 7:37 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیروز داشتیم با محمد مهدی و مامانش از خرید برمیگشتیم . یه موتوری از بغلمون رد شد که یه گلدون رو پشتش گذاشته بود و با کش بسته بودش .
محمد مهدی گفت : اِ مامان مامان ، موتور عروس
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:24 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||